شاید
برگ ها همیشه سبز نمیمانندگاهی زرد وخاموشند
گاهی غمگین وازرده زیر پای عابران
خموش با خش خش خود اشک ها میریزند
تا غصه های دلشان را بیرون بریزند
ومن چون انها شاخه ای شکسته ام
که غصه های خود را در خودریخته
انگار گمشده ای دارم شاید ان گمشده تو باشی
رویای یک نویسنده |
برگ ها همیشه سبز نمیمانندگاهی زرد وخاموشند
گاهی غمگین وازرده زیر پای عابران
خموش با خش خش خود اشک ها میریزند
تا غصه های دلشان را بیرون بریزند
ومن چون انها شاخه ای شکسته ام
که غصه های خود را در خودریخته
انگار گمشده ای دارم شاید ان گمشده تو باشی
برگ ها همیشه سبز نمیمانند
گاهی زرد وخاموشند
گاهی غمگین وازرده زیر پای عابران
خموش با خش خش خود اشک ها میریزند
تا غصه های دلشان را بیرون بریزند
ومن چون انها شاخه ای شکسته ام
که غصه های خود را در خودریخته
انگار گمشده ای دارم
شاید ان گمشده تو باشی
|
|
BLOGFA.COM |
|