رویای یک نویسنده |
گرباغم دوریت نسازم چه کنم
با یاد تو گرعشق نبازم چه کنم
چون درنظرم فقط تویی ماییه ی ناز
گر من با تو ای دوست ننازم چه کنم
نمی دانم چرا دیگر نگاهم فروغ و برق سابق را ندارد
برای بار دیگر دیدن تو حساب این دقایق را ندارد...!
یاد دارم یک غروب تلخ و سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
**
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست
**
بوی نان تازه هوش از ما برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون پرید
گفت:آقا سفره خالی می خرید؟
در آغوشت گريستم در همان غروب غمبار....پائيز!
كه درزير پايمان خش خش برگ ها را ميشنيديم
ودر تیر آشناي نگاهت گم شدم
کاش کوچکترین ارزوی دلت بودم
یا که کتاب رمانی چند جلدی بودم که با خواندن اون لذت برده دوباره تکرار و لمس ونوازشم میکردی و
ای کاش....
ای کاش کتابی بودم قدیمی ،خاک خورده،حتی پاره...با دستان نرمت منو نوازش میکردی
ای کاش کتابی بودم..
که فقط دستان تو پوسته ی خاک آلود مرا نوازش می کرد..
فرزند هنر باش نه فرزند پدر
فرزند هنر زنده کند نام پدر
|
|
BLOGFA.COM |
|